الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

ماناز از مکه برگشت...

بلاخره اون 35 روز سخت گذشت و روز سه شنبه مصادف با 30 مهر 1392 از راه رسید و هواپیمای مامان ساعت 5.30 صبح به زمین نشست...از دهها متر قبل از ورودیه ترمینال حجاج انقدر ترافیک بود که حد نداشت و مجبور بودم از ماشین پیاده بشم و به طرف ترمینال بدوم...انقدر خوشحال بودم که دوست داشتم حس و حالم رو به همه منتقل کنم...الینا هم به خاطر شرایط آلوده فرودگاه(معمولا همه حجاج سرما خورده هستند) پیش باباش توی خونه بود و من با برادرم رفتم فرودگاه... ترمینال حجاج غرق گل بود و همه خوشحااااااال...هر کدوم از حاجی ها که میومدن یهو صدای صلوات همه فضا رو پر میکرد...چند تا از هم سفرای مامانم رو دیدم و ازشون حال مامان رو پرسیدم و همه گفتن حالش خوبه و مشغول تحویل گرفتن چم...
4 آبان 1392

18 ماهگی من...

روزی که 18 ماهه شدم، رفتیم مطب دکتر امیدوار و چشمتون روز بد نبینه...تا چشمم افتاد به تخت سفید مطب، اخلاقم عوض شد و وای وای وای....خلاصه که موجبات حیرت همه اطرافیان رو فراهم کردم...این بار دکتر به سختی تونست واکسنMMR رو به دستم بزنه و گفت که واکسن فلج اطفال و ثلاث رو ماه بعد بهم میزنه.چونکه اگر همش توی یک روز تزریق بشه، ممکنه حالم خیلی بد بشه...3 روز بعد از تزریق واکسن، نشانه های سرخک در بدنم پدیدار شد و تب کردم و آبریزش شدید بینی داشتم و خلاصه تا 4 صبح نخوابیدم و این حالت 36 ساعت ادامه داشت و بعدش کم کم خوب شدم   یه چند روزی مامانم دنبال شکار لحظه ها بود تا اینکه به مناسبت 18 ماهگیم بتونه یه عکس خوب ازم بگیره، غافل از اینکه من د...
13 مهر 1392

ماناز رفت مکه...

روز 3 شنبه مورخ 92/6/26 ماناز رفت مکه و جاش توی خونه خیلی خالیه امیدوارم این 35 روزی که قراره از ما دور باشه حسابی بهش خوش بگذره و صحیح و سالم برگرده بیاد پیشم...خدایا خودت مواظبش باش   اگه میدونستم میخوای بری و منو به مدت 35 روز تنها بذاری، آیا با این اشتیاق در رو برات باز میکردم؟!     روز سوم سفر ماناز، به رسم پیشینیان،یک قابلمه بزرگ آش پختیم       و به همسایه های عزیزمون دادیم     و من که اصولا" بعد از خوردن آش، کلی مسرور میشوم!   پ.ن: به دلیل اینکه سفر مامان نیمه شب انجام شد؛ الینا رو به فرودگاه نبردیم و بنابراین عکسی از خداحافظی الینا با ماناز مو...
29 شهريور 1392

تولد آوینا جونم...

روز چهارشنبه مصادف با 13 شهریور، تولد بهترین دوستم آوینا بود...آوینا جونم منو ببخش که نتونستم توی جشنت شرکت کنم ...آخه من هنوز یه کم کوچولوئم و یه کم با آدم بزرگها غریبی میکنم...مامانم هم ملاحظه حالم رو کرد و خودش به تنهایی اومد...ان شاالله سالهای بعد منم با مامانم میام و حسابی با هم بازی میکنیم ملکه زنبورها ، آبجی عزیزم...تولدت مبارک   از اینکه به یادم بودی و برام یه جایزه خیلی خوشگل تدارک دیدی، ازت ممنونم   از مامان آوینا هم به خاطر جشن با شکوهش خیلی خیلی ممنونیم و ازهمین جا بهش خسته نباشید میگیم ...
15 شهريور 1392

17 ماهگی من...

یادمه اون موقعها که خیلی کوچولو بودم، بزرگتر ها خیلی اصرار داشتند که به هر زوری که شده یه جفت کفش پام کنن و ازم عکس بگیرن...شاید اون روزها نمیدونستن که یه روزی خودم داوطلبانه، عاشق پوشیدن کفشاشون میشم و هی جولان میدم! قطعا اگر این مساله مهم رو میدونستن، اون روز این همه منو اذیت نمیکردن...هر روز که بزرگتر میشم بیش از پیش به عجیب و غریب بودن این آدمها پی میبرم!!!!       در  یک ماه اخیر یاد گرفتم که بشکن بزنم..خیلی هم خوب میزنم   به صورت حرفه ای میشینم پشت میز کامپیوتر و مدام برنامه ها و فایل ها رو نابود میکنم...کپی میکنم ...پیست میکنم..حذف میکنم و کارهای زیاد دیگری هم میکنم! به گوشی تل...
9 شهريور 1392

16 ماهگی من...

بی مقدمه باید گفت که خیلی شیرین شده ام و البته بسیار شیطون و کنجکاو...دیگه باید اطرافیان 4 چشمی که چه عرض کنم، بلکه 40 چشمی مراقب کارهایم باشند! خوب عکسای زیر یه قسمت کوچکی از شیرین کاریهای بنده رو به نمایش گذاشته اند...با هم بریم ببینیم من اینجوری از میز بالا میرم و خیلی مودب روی مبل میشینم           اینجوری هم میرم تلویزیون میبینم   امسال تابستون سوزانی داریم و ماه رمضان هم هست و تفریحمون شده کمی تاب سواری در منزل! خودم دوست دارم کمربندمو ببندم...در راستای همون مستقل بودنی که پیشتر عرض کرده بودم!!     گاهی هم که بزرگترها پا توی کفشم میکنن، اینجوری م...
8 مرداد 1392

15 ماهگی من...

خوب بازم به لطف خدای مهربون ، یک ماه دیگه بزرگتر شدم...یک ماه یعنی خیلی زیاد، چون هر روز نسبت به روز قبل فهمیده تر و خانم تر و صد البته شیرین تر میشم امروز نوبت ویزیت آقای دکتر امیدوار بود...اولین باری بود که مطب دکتر رو انقدر خلوت میدیدم...خلوت یعنی فقط 6-7 تا نی نی اونجا بود!!! این واسه مطب دکتر یعنی خیلی خلوت..آخه هر بار که میرفتیم حداقل 3 ساعت معطلی داشت آقای دکتر طبق معمول ماشالله..ماشالله رو سر دادن و خیلی ازم راضی بودن و به مامانم گفتن که دیگه شیرم باید کم بشه تا گرسنه بشم و غذا بخورم....امیدوارم این دغدغه مامان هم به زودی تموم بشه و من غذا خور بشم   اولش که رسیدیم مطب من همه حضار رو وارسی کردم..اینجوری جدیدا هر وقت...
8 تير 1392

دومین سفرنامه من...

ا ون صبح سرد رو هیچ وقت یادم نمیره....شاید خیلی هم هوا سرد نبود...ولی وجودم از استرس یخ زده بود... سکوت سرد توی ماشین خفم کرده بود...انگار بقیه همراهم  هم از استرس یخ زده بودن...ساعتهای  آخر دوتایی بودن!...یه جوری با حسرت به تمام اشیاء اطرافم نگاه میکردم!میگفتم این بار ، بار آخریه که دوتایی دارم نگاهتون میکنم! این حس رو فقط یه مادری که 9 ماه انتظار یه بچه سالم رو کشیده درک میکنه...دلم نمیخواست از وجودم جدات کنن...توی دلم یه حسی به دکتر معینی داشتم...انگار میخواست تو رو بدزده و ببره!خیلی سردم بود..ولی نمیتونستم حرف بزنم..به بیلبوردهای توی بزرگراه خیره میشدم ...بیلبورد بعدی...این ماشین...اون ماشین....چراغها...همش میگفتم بار آخره که ...
22 خرداد 1392

14 ماهگی من...

این ماه کلا" با ماههای قبلی فرق کرده ام، شیطنتهام یه جورای دیگه شده، کلا رفتم تو خط نوآوری!!!!! مثلا صبحها ورزش صبحگاهی میکنم...اینجوری!   عصرها ورزش عصر گاهی میکنم ...اینجوری توی کارهای فنی خونه خبره شدم! لوله های گرفته رو باز میکنم ...اینجوری ممانعت از غذا خوردن میکنم ..اینجوری بعضی وقتها هم دوست دارم استراحت کنم ..اینجوری   منتظر اینجوری های بعدی باشید ...
8 خرداد 1392